ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

غازچرانی سایه خانم در ولایت مکث


یک گله غاز سراغ ندارید؟ می خواهم بدهم این سایه جان بچراند تا سرش گرم شود و اینهمه به من گیر ندهد. ایستاده همین نزدیکی ها. تا یک حرفی می زنم فوری دستش را می گذارد روی دهن من. یعنی نگو. یعنی خفه خون بگیر. یعنی هیس!
ای بابا خسته شدم. آنجا که بودم از سایه خودم هم می ترسیدم. نمی نوشتم. با احتیاط می نوشتم. مبادا یک کلمه ای به کار ببرم که همین فردا پس فردا  وبلاگم را به باد بدهد. اینجا که هستم هنوز می ترسم. نکند طوری بنویسم که بار سیاسی بردارد. نکند سبز بنویسم. نکند آبی بنویسم. نکند اصلا زیاده عرضی کنم و چرت و پرت بنویسم. از شهلا ننویس. از آلودگی هوای تهران ننویس. از گرایشات مختلف یسنج ( برعکس بخوانید ) ننویس. تازه می فهمم چرا میس شانزلیزه برعکس نویسی را اختراع کرد و یادمان داد. خیر ببیند این دختر نویسنده مبتکر. از این به بعد باید تمام متن را برعکس بنویسم و شما هم برعکس بخوانید. که چی بشود؟ که یک وقت  با هزار زحمت چشمم را باز نکنم و نبینم که مکث پلمپ شده. که چی؟ خودمم هم نمی دانم. اینجاست که می گویند الله اعلم. من اما می گویم فقط الله می داند. یعنی اعلم هم نه. کسی دیگر چه می داند که خدا از او داناتر باشد؟ هیچ. کسی از چیزی چیزی نمی داند. والله نمی دانیم. بالله نمی دانیم. من شما آنها هیچ کدام چیزی بارمان نیست از این بازی ها. اصلا بیایید بگویید ببینم اینها که من نوشتم یعنی چی؟ این سایه خانم کی هست که اینطوری ایستاده تا من را خفت کند؟ پس هیس. همان الله اعلم. دیدید بالاخره خدایی هست. اصلا باید یکی باشد که ندانم کاری های خودمان را و خودشان را به او نسبت بدهیم دیگر. به ما چه؟ به آنها چه؟ یکی هست که اعلم است و خودش به وقتش حساب همه را می رسد!!!
 من که فعلا دست این سایه خانم را از روی دهنم برمی دارم و داد می زنم و می گویم ولم کند و برود پی کار خودش. خسته شدم از بس قدم هایم را مثل دوران یکی دو سالگی هایم با ترس برداشتم. من خیر سرم نره خری شده ام برای خودم و دیگر از وقت یورتمه رفتنم هم گذشته. کی گفته باید اینهمه با واهمه روی دکمه های کیبورد تیک تیک بزنم؟ اصلا یکی بیاید به این سایه خانم حالی کند که من بیچاره از طریق این مکث بینوا مگر می توانم انقلاب کبیر فرانسه به راه بیندازم که می آیند در دکانم را می بندند و یک قفل به این گندگی هم می زنند به آن تا خودم هم بهش دسترسی نداشته باشم؟ مکث خیلی بتواند مفید باشد دل یک عده را خوش می کند و دل خودم را. این خانه بگیر و ببند هم دارد؟!
عجالتا یک گله غاز سراغ ندارید بدهم این سایه جان؟